تبليغاتX
... اشعار آتشین
یک قطره اشک,برای وجوده هستی ... اینجا جهان آرام است ...
 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 14:22  توسط (الهام) | 
دو بال کوچک و نارنجی ...
هيچ كس وسوسه اش نكرد هيچ كس فريبش نداد او خودش سيب را از شاخه چيد و گاز زد و نيم خورده دور انداخت - او خودش از بهشت بيرون رفت و وقتي پشت دروازه ي بهشت رسيد ايستاد انگار مي خواست چيزي بگويد چيزي اما نگفت خدا دستش را گرفت و مشتي اختيار به او داد و گفت :”برو ... زيرا كه اشتباه كردي اما اينجا خانه ي توست هر وقت كه بر گردي و فراموش نكن كه از اشتباه به آمرزش راهي هست او رفت و شيطان مبهوت نگاهش مي كرد شيطان كوچك تر از آن بود كه او را به كاري وادار كند شيطان موجود بيچاره اي بود كه در كيسه اش جز مشتي گناه چيزي نداشت او رفت اما نه مثل شيطان مغرورانه تا گناه كند ... او رفت تا كودكانه اشتباه كند او به زمين آمد و اشتباه كرد بارها و بارها اشتباه كرد مثل فرشته ي بازيگوشي كه گاهي دري را بي اجازه باز مي كند ... يا دستش به چيزي مي خورد و آن را مي اندازد . فرشته اي سر به هوا كه گاهي سر مي خورد مي افتد و دست و بالش مي شكند اشتباه هاي كوچك او مثل لباسي نا مناسب بود كه گاهي بر تن مي كند اما ما هميشه تنها لباسش را ديديم و هرگز قلبش را نديديم كه زير پيراهنش بود ما از هر اشتباه او سنگي ساختيم و به سمتش پرتاب كرديم سنگ هاي ما روحش را خط خطي كرد و ما نفهميديم اما يك روز بي آن كه چيزي بگويد ... لباس هاي نامناسبش را از تن در آورد و اشتباه هاي كوچكش را دور انداخت و ما ديديم كه او دو بال كوچك نارنجي هم دارد دو بال كوچك كه سال ها از ما پنهان كرده بود و پر زد مثل پرنده اي كه به آشيانه اش بر مي گردد .

او به بهشت برگشت و حالا هر صبح وقتي خورشيد طلوع مي كند ... صدايش را مي شنويم ... زيرا او قناري كوچكي است كه روي انگشت خدا آواز مي خواند .
 
دو بال كوچك ... 
+ نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 1:35  توسط (الهام) | 
ما همسايه خدا بوديم ...
شايد مرا ديگر نشناسي ... شايد مرا به ياد نياوري ...اما من تو را خوب مي شناسم ... ما همسايه ي شما بوديم و شما هم همسايه ي ما و همه مان همسايه ي خدا... يادم مي آيد گاهي وقت ها مي رفتي و زير بال فرشته ها قايم مي شدي ... و من همه ي آسمان را دنبالت مي گشتم ... تو مي خنديدي و من پشت خنده هايت پيدايت مي كردم ... خوب يادم هست كه آن روزها عاشق آفتاب بودي ... توي دستت هميشه قاچي از خورشيد بود ... نور از لاي انگشت هاي نازكت مي چكيد ... راه كه مي رفتي ردي از روشني روي كهكشان مي ماند ... يادت مي آيد ؟ ... گاهي شيطنت مي كرديم و مي رفتيم سراغ شيطان ... تو گلي بهشتي را به سويش پرت مي كردي ... و او كفرش در مي آمد ...اما زورش به ما نمي رسيد ... فقط مي گفت : "همين كه پايتان به زمين برسد ... مي دانم چه طور از راه به درتان كنم ... تو شلوغ بودي ... آرام و قرار نداشتي ... آسمان را روي سرت مي گذاشتي ... و شب تا صبح از اين ستاره به آن ستاره مي پريدي و صبح كه مي شد در آغوش نور به خواب مي رفتي ... اما هميشه خواب زمين را مي ديدي ... آرزويي روياهاي تو را قلقلك مي داد ... دلت مي خواست به دنيا بيايي و هميشه اين را به خدا مي گفتي ... و آنقدر گفتي و گفتي تا خدا به دنيايت آورد ... من هم همين كار را كردم ... بچه هاي ديگر هم ... ما به دنيا آمديم و همه چيز تمام شد ... تو اسم مرا به ياد بردي و من اسم تو را ... ما ديگر نه همسا يه ي هم بوديم ... نه همسايه ي خدا ... ما گم شديم و خدا را گم كرديم ...

دوست من ... هم بازيه بهشتي ام ! نمي داني چه قدر دلم برايت تنگ شده ... هنوز اخرين جمله ي خدا در گوشم زنگ مي زند ... "از قلب كوچك تو تا من يك راه مستقيم است ... اگر گم شدي از اين راه بيا ...

بلند شو ... از دلت شروع كن ...

شايد دوباره همديگر را پيدا كنيم...

 

همبازي بهشتي ام ...

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 18:30  توسط (الهام) | 
بهار که بیاید رفته ام ...
قصه را که می دانی؟قصه ی مرغان و کوه قاف را؟قصه ی رفتن و ان هفت وادی صعب را؟سیمرغ و اینه را؟قصه نیست...حکایت تقدیر است که بر پیشانی ام نوشته اند...هزار سال است که تقدیر را تاخیر می کنم...اما چه کنم با هدهد؟هدهدی که از عهد سلیمان تا امروز هر بامداد صدایم می زند...و من همان گنجشک کوچک عذر خواهم که هر روز بهانه ای می اورد...بهنه های کوچک بی مقدار...تنم نازک است و بال هایم نحیف ...من از راه سخت و سنگ و سنگلاخ می ترسم...من از گم شدن ... من از تشنگی...من از تاریک و دور واهمه دارم......

گفتی قرار است بال هایمان را توی حوض داغ خورشید بشوییم؟گفتی که این تازه اول قصه است؟گفتی که بعد نوبت معرفت است؟گفتی حیرت بار درخت توحید است؟گفتی بی نیازی؟گفتی که فقر؟گفتی که اخرش محو است و عدم؟ای هدهد....بایست....نه من طاقتش را ندارم

 

بهار که بیاید ... دیگر رفته ام...بهار...بهانه ی رفتن است...حق با هدهد است که ی گفت ... رفتن زیباتر است... ماندن شکوهی ندارد...ان هم پشت این سنگریزه های طلب .... گیرم ماندم و باز بال بال زدم ... توی خاک و خاطره ... توی گذشته و گل ... گیرم که بال هایم را هزار سال دیگر بسته نگاه داشتم...بال های بسته اما طعم اوج را کی خواهد کشید ؟

می روم ... باید رفت .... در خون تپیده و پرپر ... سیمرغ ... مرغان را در خون تپیده دوست تر دارد...هدهد بود که این را به من گفت...

راستی ...اگر دیگر نیامدم ... یعنی که اتش گرفته ام ... یعنی شعله ورم ... یعنی سوختم ...یعنی خاکسترم را هم باد برده است...می روم ... اما هر جا که رسیدم پری به یادگار برایت خواهم گذاشت ... می دانم ... این کمترین شرط جوانمردی ست ....

 

"بدرود ... رفیق روز های بی قراری ام ... قرارمان اما در حوالی قاف ... پشت آشیانه ی سیمرغ ..... انجا که جز بال و پر سوخته نشانی ندارد...

 

بر فراز قاف ...

 

 

 

روز والنتين را به تمامي دوستان عزيز تبريك عرض مي كنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 15:29  توسط (الهام) | 
طناب هاي وسوسه در دستش است ...
درها را ببند.پنجره ها را هم...درز ها را بگیر ... روزنه ها را هم... او همیشه انجا ایستاده است...روبه روی خانه ات ... تو را می پاید...می روی و می ایی ... خوابی و بی داری و او یک لحظه از تو چشم بر نمی دارد...کمین کرده ... منتظر است...منتظر یک آن ... یک لحظه ... یک فرصت ... تا این که در باز بماند و این پنجره نیم بسته ... منتظر است ... منتظر یک روزن ... یک رخنه ... یک سوراخ ...

می خواهد تند و گستاخ و بی محابا داخل شود ... پیش از ان که بفهمی و با خبر شوی ... پیش از آن که کاری کنی ... جستی بزند  مثل دوال پایی دستش را دور گردنت ببندد ...

اما ای وای که بستن درها و گرفتن روزنه ها کافی نیست ... زیرا که او زیرکی کهن سال است ... هزار اسم دارد و هزاران نقاب ... هر اسمی را که بخواهد قرض می گیرد و هر قیافه ای را به عاریت...

شيطان دشوار می شود و دشوار تر آن وقت که در می زند و لبخند ... آن وقت که به زور نمی اید... آراسته و موجه می اید ... با لباس دوست ...با نقاب عشق ... دست هایش از شعبده است و چشم هایش از جادو ... به رنگ تو در می اید ...و آن می کند که تو می خواهی ... زشتت را زیبا و بدت را خوب جلوه می دهد... تحسینت می کند و تو آرام آرام غرور را مزمزه می کنی ... و این آغاز فروپاشی ست......

 

پرده را کنار می زنم... هنوز انجا ایستاده ... طناب های وسوسه بر دستش است ...

ای خدا ....... شمشیری از عشق می خواهم و سپری از حقیقت ... می خواهم با او بجنگم ... که من کارزار را از پرهیز دوست تر دارم ...

تنها تو یاری ام کن در روز مصاف و در آورد گاه دل ....

 

شيطان ...

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 12:13  توسط (الهام) | 
در حوالی بساط شیطان ...
دیروز شیطان را دیدم.در حوالی میدان.بساطش را پهن کرده بود.فریب می فروخت.مردم دورش جمع شده بودند.هیاهو می کردند و هول می زدند و بیشتر می خواستند. توی بساطش همه چیز بود : غرور ... حرص ... دروغ و خیانت ... جاه طلبی و قدرت... هر کس چیزی می خرید و در ازایش چیزی می داد.بعضی ها تکه ای از قلبشان را می دادند و بعضی هم پاره ای از روحشان را و بعضی ها ایمانشان را می دادند و بعضی ازادگی شان را ... شیطان می خندید و دهانش بوی جهنم می داد... از او نفرت داشتم.انگار که ذهنم را خوانده باشد... موذیانه خندید و گفت:من که کاری با کسی ندارم!فقط گوشه ای بساطم را پهن کرده ام و ارام نجوا می کنم .... نه قیل و قال می کنم و نه کسی را مجبور می کنم از من چیزی بخرد ... می بینی كه ادم ها خودشان دور من جمع شده اند!جوابش را ندادم.آنوقت سرش را نزدیکتر اورد و گفت:البته تو با همه ی این ها فرق می کنی ... تو عاشقی ... و قلب عاشق کلیدی ندارد...این ها ساده اند و گرسنه.به جای هر چیزي فریب می خوردند...از شیطان بدم می امد .حرف هایش اما شیرین بود .گذاشتم حرف بزند ... و او هی گفت و گفت و گفت .... ساعت ها کنار بساطش نشستم.تا اینکه چشمم به جعبه ی عشق افتاد که لا به لای چیز های دیگر بود ... دور از چشم شیطان ان را برداشتم و در جیبم گذاشتم. با خودم گفتم ... بگذار یکبار هم که شده کسی چیزی را از شیطان بگیرد ... بگذار یکبار هم او فریب بخورد... به خانه امدم و در جعبه ی کوچک عشق را باز کردم.توی ان اما جز غرور چیزی نبود...جعبه ی عشق دروغي از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت.فریب خورده بودم...دستم را روی قلبم گذاشتم.نبود.فهمیدم که ان را کنار بساط شیطان جا گذاشته ام..... تمام راه دویدم و لعنتش کردم.می خواستم قلبم را پس بگیرم...به میدان رسیدم..... شیطان اما نبود .... ان وقت نشستم اشک ریختم .از ته دل.اشک هایم که تمام شد .بلند شدم تا بی دلی ام را با خود ببرم. که صدایی شنیدم... صدای قلبم را ...

پس همان جا بی اختیار به خاک افتادم.... و زمین را بوسیدم ... به شکرانه ی قلبی که پیدا شده بود...

در حوالي شيطان ... 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 16:9  توسط (الهام) | 
پیش از ان که قلبت را بدزدند...
قلبت کتیبه ای باستانی ست ... از هزاره ای دور ... سنگ نوشته ای که حروفی نا خوانا را بر روی ان حکاکی کرده اند ... الفبای قومی نا شناخته را شاید ... و تو ان کوهی که نمی توانی حروفی را که روی سینه ات کنده اند بخوانی ...

قرن ها پشت قرن می گذرد و غبار روی غبار می نشیند و تو هنوز منتظری تا کسی بیاید و خاک این کتیبه را بروبد ... کسی که رمز الفبای منسوخ را بلد باشد ... کسی که می تواند از حروف در هم و بر هم واژه کشف کند و از واژه های بی معنا ... منشور و فرمان و قانون به در کشد ... گشودن رمز ها رنج است و کسی بر رمز گشایی این کتیبه ی مهجور رنج نخواهد برد ... افسوس که کسی برای خواندن این حروف نامفهوم ثانیه هایش را هدر نخواهد داد ... کسی سراغ این لوح دشوار نخواهد امد ... اما چرا ... کسانی هستند ... دزدان الواح باستانی و سارقان عتیقه های قیمتی ... کتیبه ی قلبت را می دزدند بی ان که بتوانند حرفی از ان را بخوانند ... کتیبه ی قلبت را می دزدند زیرا شیطان خریدار است ... او سهامدار موزه ی اتش است ... و ارزویش ان است که لوح قلبت را بر دیوار جهنم بیاویزد...

پیش از ان که قلبت را بدزدند ... پیش از ان که دلت را به سرقت برند... کاری بکن ... ان قلم تراش نازک احساس را بردار ... که باید هر شب و هر روز ... هر روز و هر شب  بروبی و بزدایی و بکاوی ... شاید روزی معنای این حروف را بفهمی ... حروفی را که به رمز و به راز بر سینه ات نگاشته اند ... و قدر زندگی هر کس به قدر رنجی است که در کند و کاو و در کشف این لوح می برد...

زیرا این لوح همان لوح محفوظ است ... همان کتیبه ی مقدسی که خداوند تمام راز هایش را بر ان حکاکی کرده ...

 پيش از ان كه قلبت را بدزدند ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 19:32  توسط (الهام) | 
حق نام دیگر من بود...
پیش از ان که پا بر زمین بگذارد ـ خداوند تکه ای خورشید و پاره ای ابر به او داد و فرمود : " ای انسان زندگی کن و بدان که در ازمون زندگی این ابر و این خورشید فراوان به کارت می اید" ـ انسان نفهمید که خدا چه می گوید پس از خدا خواست تا گره ی ندانستنش را قدری باز کند ـ خداوند گفت :"این ابر و این خورشید ابزار کفر و ایمان توست ... زمین من اکنده از حق و باطل است ... اما اگر حق را دیدی خورشیدت را به در کش تا حق را اشکار کنی ... اما اگر حق را بپوشانی نامت در زمره ی کافران خواهد امد "ـ انسان گفت :" من جز روشن گری به زمین نمی روم و می دانم این ابر هیچ گاه به کارم نخواهد امد

انسان به زمین امد ـ اما هر گاه حق را پیش روی خود دید چنان هراسان شد که خورشید از دستش افتاد ... حق تلخ بود ... حق دشوار بود و ناگوار... حق سخت و سنگین بود ... انسان حق را تاب نیاورد ... پس هر بار که با حقی رو به رو می شد ان را می پوشاند .. تا زیستنش را اسان کند .

فرشته ها می گریستند و می گفتند:" حق را نپوشان ...حق را نپوشان ... این کفر است ... اما انسان هزاران سال بود که صدای هیچ فرشته ای را نمی شنید ـ انسان کفران کرد و کفر ورزید و جهان را ابر هایه کفر پوشاند .

انسان به نزد خدا باز خواهد گشت ـ و خدا خواهد گفت :" قسم به زمان که زیان کردی ... زیرا که حق نام دیگر من بود.....

حق نام ديگر من بود ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 14:7  توسط (الهام) | 
اشک...
تا چشم گشودی ـ یار دگر نبود ـ تنها رد پایی بر خاک نمناک تازه بود ـ تا پرده ی

غرور از برابر چشمانت گشودی ـ لبخندش در غبار بیگانه بود ـ تا نفس هایت سکوت

را می درید ........ خودت را تنها یافتی ـ در میان حس خاطرات دور ـ دلش را شکستی

ـ با یاد او سر بر خاک نهادی ـ از اعماق گنجینه ی وجودت ـ زیباترین یاقوت یمانی را

لمس می کنی ـ دگر اشک می ریزی ـ یاقوت هایه یمانی را هزاران تکه می کنی ـ شب

سایه ی سردش را بر سرت می کشد ـ قدم از قدم بردار ـ نگذار یاد یار ابدی شود ـ

اشک نریز ـ نگذار گنجینه ی وجودت به سر برسد ـ زیرا هستی ادمی بی یاقوت های

نقره ای رنگ هیچ است ... هیچ...

اشك...                                         براي يار

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 11:35  توسط (الهام) | 
لیلی نام دیگر ازادی...
دنیا که شروع شد ... زنجیر نداشت ...خدا دنیای بی زنجیر افرید...انسان بود که

زنجیر ساخت...شیطان کمکش کرد...دل زنجیر شد ... زن زنجیر شد...دنیا پر از

زنجیر شد و ادم ها همه دیوانه ی زنجیر...خدا دنیا را بی زنجیر می خواست ...

اما نام دنیای بی زنجیر بهشت است...امتحان ادم ها همین جا بود ... دست هایه

شیطان از زنجیر پر بود ... خدا گفت:زنجیر هایتان را پاره کنید...شاید نام زنجیر

شما عشق است...یک نفر زنجیر هایش را پاره کرد...نامش را مجنون

گذاشتند...مجنون اما نه دیوانه بود نه زنجیری...این نام را شیطان بر او

گذاشت...شیطان ادم را درزنجیر می خواست...لیلی مجنون را بی زنجیر

می خواست...لیلی می دانست خدا چه می خواهد...لیلی کمک کرد تا مجنون

زنجیرش را پاره کند...لیلی زنجیر نبود...لیلی نمی خواست زنجیر باشد...لیلی

ماند...زیرا لیلی نام دیگر ازادی ست...

ليلي...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 23:12  توسط (الهام) | 
لیلی زیره درخت انار...
این شعر را با کمک دوست عزیزم یاسی سروده ام ...

لیلی در کنار درخت انار بود ـ عشق لیلی در دل درخت انار جوشید ـ درخت سبز شدو 

گل داد ... سرخ سرخ ـ گل ها انار شد داغ داغ ...دانه ها عشق می ورزیدند در دل کوچک انار جای نمی گرفتند ـ انار ترک برداشت ... دانه ها ترکیدند ـ خون انار روی دست لیلی چکید ـ لیلی انار را از شاخه چید ... مجنون به لیلیش رسید

 راز رسیدن همین بود ـ کافی است فقط اناره دلت ترک بخورد ...

              

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 14:29  توسط (الهام) | 
فرشته فراموش کرد...
فرشته تصميمش را گرفته بود.پيش خدا رفت و گفت:"خدايا...مي خواهم زمين را از

نزديك ببينم.اجازه مي خواهم و مهلتي كوتاه.دلم بي تاب تجربه اي زميني است."

خداوند درخواست فرشته را پذيرفت...

فرشته گفت:"تا بازگردم...بال هايم را اينجا مي سپارم.اين بال ها در زمين چندان به

كار من نمي ايند."

خداوند بال هاي فرشته را بر روي پشته اي از بال هاي ديگر گذاشت و گفت:"بال

هايت را به امانت نگاه مي دارم...اما بترس كه زمين اسيرت نكند...زيرا خاك زمينم

دامنگير است..."فرشته گفت:"باز مي گردم...حتما باز مي گردم.اين قولي است كه

فرشته اي به خداوند مي دهد."

فرشته به زمين امد و از ديدن ان همه فرشته ي بي بال تعجب كرد.او هركه را كه مي

ديد...به ياد مي اورد...زيرا او را قبلا در بهشت ديده بود.اما نمي فهميد چرا اين

فرشته ها براي پس گرفتن بال هايشان به بهشت باز نمي گردند؟

روزها گذشت...و با گذشت هر روز فرشته چيزي از ياد برد...و روزي رسيد كه

فرشته ديگر چيزي از ان گذشته ي دور و زيبا به ياد نمي اورد...نه بالش را نه قولش

را...

فرشته فراموش كرد......فرشته در زمين ماند......

 

فرشته هرگز به بهشت بر نگشت...هرگز...

 

فرشته فراموش كرد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 7:35  توسط (الهام) | 
برجهای سرد وسنگین...
در بالاترین طبقه ی یک ساختمان سنگی در شهری شلوغ ـ در اتاقی کوچک - با چند دیواره کدر و خاک گرفته تنها هستم ـ در این اتاق هیچ پنجره ای وجود ندارد ـ تنها تکه گچی در کناره دیوار افتاده ـ با ان پنجره ای بر روی دیوار نقش می زنم ـ با نقاشی ان پنجره اتاق دلگیر تر به نظر می رسد و بی پنجره گی ان اتاق بیشتر به جانم اتش می زند ـ با ان پنجره ی خیالی ـ به بیرون می نگرم ...

 

شهر نقاشي شده ...

 

تنها عشق من اسمان است ـ اما ... افسوس ... افسوس که این اسمان خراش های سر به فلک کشیده اسمان را از هم دریده اند ... این برج های سرد و سنگین بی روحند ـ افسوس که اسمان از درد می نالد ـ افسوس که اسمان از تنهایی من در ان اتاق به تنگ امده ... افسوس که ابی اسمان اینجا مثل همیشه نیست ... ابی این اسمان دلالت بر دل مردگی می کند ... دلم می خواهد ـ ابر ها نیز به حال اسمان پاره شده گریه کنند ـ تا این شهر شلوغ و دل های مردمانش که فقط به فکر خود هستند ... ماننده یک تابلوی نقاشی شسته شود ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 22:40  توسط (الهام) | 
تنها ترين تنها...
افسوس
+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385ساعت 14:47  توسط (الهام) | 
من و ماه...
این شعر بهترین شعری است که تا به حال سروده ام و ان را به تمامی شما دوستان عاشق تقدیم می کنم.

 

در سکوت مردمان کوچک این شهر خاکستری بزرگ ـ ماه را می بینم که با وقار و ارامش در اسمان صاف و تیره  ایستاده ـ در چهره ی ماه تاسفی می بینم ـ نواری از نا امیدی در صورت رنگ پریده اش نمایان است ـ از ماه می پرسم : "چه شده ماه پر غرور؟" ماه میگوید : "از این شهر خاکستری پر سکوت ـ از این مردمان کوچک بی احساس ـ از این اسمان تار همیشگی ... و از این که هر شب عاشقی می میرد به تنگ امده ام...

شب گذشته را به خاطر دارم ... ستاره ای بی فروغ از اسمان به زمین افتاد...پس ان ستاره هم مانند ستاره های قبل که به زمین افتادند از آن عاشقی بوده؟...    پاسخی برای ماه ندارم ـ با نگاهی به شهر بزرگ و تیره ـ اوایی سر می دهم تا در کوچه های تار و خلوت بپیچد و بر سر شهر سایه افکند ـ می اندیشم چه خوب است اگر هر شب ستاره ای از اسمان به زمین بیفتد ... تا این شهر پر غبار و دل های سنگی مردمانش ستاره باران شود...

حال دیگر ماه خوابیده...

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 15:12  توسط (الهام) | 
روی لبه ی مهار نشدنی عشق...
افق بي رنگ...
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 12:1  توسط (الهام) | 
در سینه ات چه می تپد؟
این که مدام به سینه ات می کوبد قلب نیست ـ ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود ـ ماهی کوچکی است که بوی دریا هوایش کرده ـ قلبها همه نهنگند ... در اشتیاق اقیانوس ـ اما کیست که باور کند در سینه اش نهنگی می تپد ؟ ـ با گذشت زمان ماهی کوچک قلبت بزرگ خواهد شد و این تنگ " تنگ ـ پس ای کاش قلبت را رها می کردی ... ای کاش سینه ات را بی کران می کردی ـ کاش لا اقل قدری دریا می نوشیدی تا نهنگ قلبت به بی نهایت گره بخورد ـ تو می دانی ... اب که بماند می گندد و لجن می بندد و... حیف از این ماهی کوچک که در گل و لای بلولد ... و حیف از این قلب که در غلط بغلتد...

+ نوشته شده در  شنبه سوم تیر 1385ساعت 7:52  توسط (الهام) | 
بید مجنون ...

زیر بید مجنون است ـ بر گیسوان پریشان پر غرور بید مجنون می نگرد ـ بند بند پر تو های نازنین افتاب لا به لا ی مو های در هم تنیده ی بید مجنون او را نوازش می دهد ـ بر عاشقی ان بید می اندیشد ـ بید مجنون سالیان است که با وقار در انتظار لیلی اش ایستاده و چشم بر راه ابدی دوخته ـ با خود می اندیشد ـ او تا کی باید در انتظار لیلی خود بنشیند؟ـ ایا او باید تا ابد زیر بید بلند قامت انتظار بکشد تا مثل ان بید با وقار شود ؟ـ تا بتواند شایسته ی لحظه ای هر چند کوتاه ملاقات با لیلی اش بشود؟

چیزی که هیچ گاه بید مجنون نچشید...

 

بيد مجنون ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 10:26  توسط (الهام) | 
بدان برای همیشه...
 ان که دوستش داشتی بی وفایی کرد ـ ان که گفت دوستت دارم بی وفایی کرد ـ همه دروغ گویند ـ هیچگاه هیچ نماند ـ این را بدانی :دل بندی به عاشقی دروغین ـ این را بدان قلب رها نکنی به عشقی نیرنگین به هیچ ـ همه تو را منع کنند از زبان جان ـ تو گویی با فراز راز بزرگی بدان :که حقیقت بپذیر تو تنهایی تنها ـ ز سرمای فریاد همگان یخ می بندی ... اما ـ بدون هیچ کس بی ان ـ تمام کن سختی را از جان ـ تسلیم کن عشقت را به جان ـ سر به رنگین کمان بسپار و چشم نیلوفری کن ـ که دیگر رب است و تو و یار و ان...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 10:46  توسط (الهام) | 
چهره ی در ایینه...
چهره ای در ایینه خیره است ـ با اندوه به من می نگرد ـ در چشم هایش راز بزرگی نهفته ـ متفکرانه پلک ارامی می زند ـ صدایی پنهان در من می درد ـ صدا در بند بند وجودم تنین می افکند ـ رنج و سختی های ان چشمها در وجود من رج می خورد ـ سر تکان می دهم ـ در تاریکی ظلمت پوست کشیده ی شب به بیرون مینگرم ـ به اغازی نهفته فکر می کنم ـ به شروعی بی پایان ـ به عهد ان شب ـ به ایینه ی در اتاق ـ به ان چشم ها ـ به ان راز ....به تاریکی خشم فرشتگان زمینی...
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 21:34  توسط (الهام) | 
عمر ادمی...
یک عمر راز دل نگفت ـ یک عمر چشم بر چشم نهاد ـ یک عمر خستگی بر جانش چنگ افکند ـ یک عمر بی کس ماند ـ اما....بس است...بس است...دیگر نباید تنها بودـ راز دل باید گفت ـ با زبان سبز حکایت کرد ـ چشم ها را ابدی کرد ...انگاه فریاد کشید...دوستش دارم...برای همیشه...
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت 11:49  توسط (الهام) | 
روزگار...
روزگار با تو چه کرده ؟ـ عشق بر تو حرام ساخته ـ بند بند عشق را در تو رج زده ـ نوای محبت در تو تنیده ـ زمزمه ی عشق را یخبندان کرده ـ بوسه ی مجنون را از لبانت ربوده ...و تو در این دیار خاکی بی کس مانده ای...سر در گمی...تو از حس عشق چه دانی ؟...تو بی یاورت هیچ نمی   دانی...هــــیچ......
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 22:30  توسط (الهام) | 
چه ساليان است...
چه سالهای فراوان و عمر های دراز  

 که خلق بر سر ما بر زمین بخواهد

 چنانکه دست به دست اموخت فلک برایم

 به دشت های دگر همچنین بخواهد رفت.......

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 15:34  توسط (الهام) | 
(غریبی اشنا)
نجوآیی آشنا و ِغريب در تو مي دمد ـ مرموزي ان وجودت را از هم مي درد ـ ياد گذشته اي دور افتاده اي ـ در خيالت دلتنگ بر باد رفته اي عزيز مي شوي ـ قطره اي اشك سرد بر روي گونه ي اتشين تو مي لغزد ـ غم چون گرگي زوزه كشان در سر تا سر وجودت مي پيچد ـ بر دشت هاي جانت اتش مي زند ـ از پاي افتاده اي ـ مي خواهي تا ابــــد بخوابي ـ بدون هيچكس...بدون ان بربادرفته ي عزيز...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 11:45  توسط (الهام) | 
ازادی...
ازادی چه می خواهد ؟ ـ از دل تنگ مردمانی که رنگ ازادی را ندیده اند چه می خواهد ؟ ـ ازادی کجاست تا سری به دل های تنگ عاشقان دل شکسته بزند ؟ ـ  و ازادی کی باز می گردد تا نغمه ی عشق و معرفت را سر بدهد ؟ ـ و کودکان بی پناه را در اغوش خود بفشارد ؟ ـ ازادی کجاست ؟ ـ جـــــــــــای ازادی خــــــــالیست...جــــــــــای ازادی خــــالـــــیســت...

ازادي...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 21:5  توسط (الهام) | 
پشیمان...
برو ـ برو و بیش از این در دل من هراس نیفکن ـ برو و قلب سیاهت را با خود ببر ـ جای تو دیگر اینجا نیست ـ حال دیگر تو را شناخته ام و می دانم پشت ان رخ زیبایت چه می گذرد ـ تو با چشم های دلبرانه ات مرا طلسم کردی ـ اما حال من از خواب ابدی بیدار شده ام ـ من پشیمانم و دیگر حاضر به دیدنت نیستم ـ برو ـ برو و دل سنگینت را از اینجا ببر که دیگر هیچ جایی در قلب و ایمان من ندارد.
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 22:16  توسط (الهام) | 
چه کسی؟
چه کسی در این شهر نقاشی شده ی پر غبار بر اوای پرندگان گوش فرا می دهد ؟ ـ چه کسی سپیده ی صبح را در اغوش می فشارد ؟ ـ چه کسی بر ندای وجودش لبخند می زند ؟ ـ چه کسی ازادی را به خاطر می سپارد ؟ ـ چه کسی در این شهر خاکستری اشنایی در دور دست میابد ؟ ـ و او چه کسی است که خدا را به خاطر می اورد ...
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 15:39  توسط (الهام) | 
ایا او برمی گردد؟
سالیان است که به ارامی از پیش چشم تو می گذرد ـ ایا ان گمشده بر می گردد؟ ـ ایا انکه با رفتنش برای تو قلبی سوزان باقی گذاشت برمی گردد؟ ـ ایا او که با رفتنش تنهایی را سهمت از عشقش کرد دل تنگ توست؟ ـ وایا انکه نمی داند تو دیروز چه محبت هایی که با طعم گریه هایش نوشیدی بر می گردد؟ ـ و او که عشق تو را هوسی بچه گانه می پنداشت انتظارت را به پایان می رساند؟ ـ نمی دانم ....نمی دانم او چرا بر نمی گردد تا قلب شکسته ی یخ زده ی تو را با قلب اتشین خود گرم کند ـ وچرا بر نمی اید تا قمری های بی پناه را در بالین خود نوازش دهد ـ ایا او بر می گردد ؟ ـ ایا او بر می گردد......
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 22:52  توسط (الهام) | 
وداعی با دل
مرا تنها گذاشت_ با تمام وجودش ويران ساخت و رفت_ با لبخند دلربايش بر اواي عشق من خنديد _ مرا با قطره اي اشك تنها گذاشت _ با كولباري از يك شهر خاكستري پر غبار _ با اهنگ غمناك دلي سنگي مرا رها كرد _اوج گرفتم در اسمان درد تنهايي عاشقان _ در ناله ي عشق مجنون و در اشكهاي ليلي "گر گرفتم _ فريادي از تمام وجود نثار شب سياه كردم _ شبي با تاريكي درد غم _ مردمان دنيا فريادم را شنيدند _ دراتش سرگذشت من سوختند _گياهان پلاسيدند و جانداران جان سپردند _اما او هنوز با لبخند ترديد اميز دلربايش مي رفت و مرا زير پاهاي سنگين خود له مي كرد...

وداع دل...

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 22:52  توسط (الهام) | 
نوجوانانه؟
می خواهی چون باد بدوی ـ می خواهی رها باشی ـ میخواهی پرواز پرندگان را نظاره کنی وچون انان اوج بگیری ـ می خواهی اسمان را لمس کنی و فریاد بزنی که نوجوانی ـ تو چون غزال گمگشده ی وجود خود هستی که حال راه را پیدا کرده ـ می خواهی شاداب باشی ـ می خواهی بر خود ببالی ـتو چون سرو بلند قامت قد کشیده ای ـ وحال ازادی تا به سرزمین های دور بروی و تجربه کنی ـ ویاد بگیری رسم جوانمردی را از خورشید و مروت و عشق را از زمین ـ و یاد بگیری قدرت را در هنگام سکوت از دریا ـ ویاد بگیری که غرور را بشکنی تا بتوانی از قفس پرواز کنی   پرواز ـ تو سرتاسر وجودت اتش گرفته و می خواهی فریاد نوجوانیت در سرتاسر دنیا بپیچد و افق را بشکند ـ وتو را به کهکشان ها بسپارد...جایی که به ان تعلق داری... 
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 21:17  توسط (الهام) |